تبليغاتX
قلب من

ويراني

بم ويران شد؟ بگو که راست نيست. جاي پايت هم زير خاک‌ها ماند؟ باز من ماندم و عکس‌ها، خاطره‌ها، خنده‌ها، اشک‌ها، يادها...

ديگر چه برايمان مانده؟ همان بناهاي خشتي هم فروريختند. بر کدام درد ايران مي توان چشم بست؟ کدام اميد، کدام شعر، کدام غزل؟...
جمهوري اسلامي مقصر نيست؟ بود و نبود چنين ارزش هايي برايش چه فرقي دارد؟ مگر وقتي بود، کسي آن را دريافت؟ مگر اثار باستاني، سرمايه هاي ملي، ميراث فرهنگي، همه‌ي ايران، برايش مهم است ؟

هيچ نمي توانم بگويم كه چشمان برهنه ام امانم
نمي دهند!
زندگي من بود كه ويران شد...
تنها دلخوشي ام!
ديگر به كدامين اميد دانشگاه را به پايان برسانم!
ديگر مرمت به چه كارم آيد...
ديگر كدامين خنده كودكان سيه چرده آرامم كند!
بيدار مانده ام تا آرامترين خوابشان را حسرت خورم...
برايشان لالايي غربتم را خواهم خواند...

نمي دانم چه مي نويسم!
مرا ببخش كه خرابم..
برايم دعا كنيد... دعا
كه خدايم صدايم را ني شنود...

دستان خاك بم را بلعيد و دستان ما زير نقشها براي ابديتي ديگر خوابيد....
اما دلهاي دردمند چه مي شوند...ماهمنير
بم دردمند شد...


وقتی از مادر ترزا سوال شد علی رغم زندگی سختی که داشته چگونه هنوز زیبا و جوان باقی مانده؟

 جواب داد: گاهی اوقات یک حس درونی خوب از صدها ماده برای زیبایی و جوانی موثرتر است.

تا کی می خواهیم برای شادی دنبال یه بهونه باشیم ؟ نه ما اونقدر مغرور شدیم که بهونه هم دیگه جواب نمی ده. ما برای یه لبخند

 دنبال معجزه می گردیم. می شینیم و فکر می کنیم مثلا چه اتفاق مهمی تو زندگیمون افتاده که به خاطرش لبخند بزنیم و بااین فکرها

بزرگترین دشمن خودمون می شیم.  می خوام بگم شاد بودن این قدرها هم سخت نیست برای نمونه مطالب زیر رو بخونید.

یه دوست دارم که ۵٪ حقوقش رو تو حساب مادرش می ریزه . با این کار هر وقت کار می کنه ٫ از کارش لذت می بره و بزرگترین

 هدیه رو به خودش می ده.

اصلا شده تو خیابون به یه بچه یا یه آدم پیر لبخند بزنید؟ این دو دسته از آدمها بدون هیچ غروری حتما جواب لبخندتون رو می دهند

 و شما برای چند روز از ته دل احساس شادی خواهید کرد.

یا وقتی که واقعا حق با شماست که با یه آدم ضعیف تر از خودتون با تندی رفتار کنین. تصمیم بگیرید که خطاش رو ندید بگیریدو به

 روش نیارید. این هم یه راه برای این که هر وقت اون آدم رو دیدید شاد بشید.

یا وقتی نفرت از کسی وجودتون رو پر کرده٫ اراده کنید که اون رو ببخشید و آروم از کنارش بگذرید و به این نتیجه برسید که دیگه

 هیچ احساسی به اون شخص ندارید. بعد از اون دیگه از دیدن اون شخص ناراحت نمی شید و این پیروزی بر نفرتتون شما رو شاد

 خواهد کرد.

من  راه دیگه ای نمی نویسم .حالا اگه این مطلب رو خوندید و راه دیگه ای برای شادی به ذهنتون رسید .ممنون می شم تو نظرتون

بنویسید.

 

به خورشید گفتم : گرمی ات را به من بده تا به او هدیه دهم.

گفت : دستانش گرمای مرا دارد.

به آسمان گفتم : پا کی ات را به من بده .

گفت : چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم .

گفت : زندگی اش سبز تر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم.

گفت: قلبش به اندازه اقیانوس است و آرامشش نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم .

گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت . چشمان پاکت . سبزی زندگی ات.

بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم . که به تو هدیه کنم جز ...

این ... بگیر نترس می تپد. برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

 

کس نمی داند ز من٫ جز اندکی            وز هزاران جرم و بد فعلی٫ یکی

 

من همی آن دانم و صد تار من            جرمها  و زشتی  کردار  من

 

هر چه کردم جمله نا کرده گرفت          طاعت  ناورده  آورده  گرفت

 

نام من در نامه پاکان نوشت              دوزخی بودم٫ ببخشیدم بهشت  

 

عفو کرد آن جملگی جرم وگناه           شد سفید آن نامه و روی سیاه

 

آه کردم ٫چون رسن شد آه من            گشت آویزان رسن در چاه من

 

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم            شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

 

در بن چاهی همی بودم نگون             در دو عالم هم نمی گنجم کنون

 

آفرین ها بر تو بادا ای خدا               ناگهان کردی مرا از غم جدا  

 

گر سر هر موی من گردد زبان           شکرهای تو نیاید در بیان

 

شعر از شاهکار بینش پژوه

 

به امید آن روز ...

 

 لطفا برای من دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:18  توسط مهدیس گُله  | 

"die Perserkatze

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:16  توسط مهدیس گُله  | 

چه شبی است امشب خدایا!

در دل سیاه شب کاروانی کوچک با دنیایی غم بر شانه به سمت بقیع می روند.چه غریب است این قبرستان.چه صبری دارد علی!

این صدای بچه های فاطمه است که عرش را به لرزه در آورده؟ این صیحه زینب است؟ پس چرا کوهها از شرم ناله های زینب آب نمی شوند؟ چرا دریا ها از عظمت فریادش خروش بر نمی دارند؟ چرا ستون های نا مریی آسمان در هم نمی شکند؟ چرا آسمان به زمین نمی آید؟ دردانه خدا هستی را ترک کرد.این هستی دیگر ارزش هست بودن ندارد. خاک چه طور این هفت کفن خون آلود را در خود می بلعد؟ ماه چه طور در آسمان می خرامد و صورت صاف خود را از دیده ها پنهان نمی کند؟ ستاره ها چطور باز هم چشمک می زنند وقتی دو ستاره تابناک از آنها جدا شده؟ وقتی چشمان خسته زهرا(س)بر پلک افتاده! چرا آسمان ساکت است؟ چرا نمی بارد بر آتش دل علی و فرزندانش؟ چرا هیچ کس نیست زینب را در آغوش بگیرد و تسلایش دهد؟ چرا کسی دست های ام کلثوم را نمی گیرد تا خود را بر آغوش مادر نیندازد.نه! آن آغوش آزرده است. آن بازو ها توان در آغوش کشیدن ندارد. آن سینه تاب به خود چسباندن ندارد. چرا کسی درد دل حسن و حسین را آرام نمی کند؟ خدایا چرا تکیه گاه علی دیوار است؟ پس کجا هستند مردم محله؟ خانواده های انصار؟ مردان مهاجر؟ چرا نمی آیند مردم مدینه تا دست یتیمان زهرا را به گرمی بفشارند.خدایا این خصلت شهر مدینه است یا آدم هایش؟ اگر ما هم آنجا بودیم آیا گره ای دیگر به دستان علی می زدیم یا گره ای می گشودیم از ریسمان بسته شده بر دستش؟ باز هم بهانه زندگی را شبانه به خاک می سپردند و ما در خواب هفت پادشاه؟؟؟؟؟؟؟؟به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:4  توسط مهدیس گُله  | 

خداوندا! به دلهاي شكسته

به تنهايان در غربت نشسته

 

به آن عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد

 

به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده

 

به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند

 

همه كاشانه شان خالي از قوت است

سخنهاشان نگاهي در سكوت است

 

به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند

 

به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه

 

بآن كودك كه ناكام است كامش

ز پا ميافكند بوي طعامش

 

به آن جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند

 

به آن بيكس كه با جان در نبرد است

غذايش اشك گرم و آه سرد است

 

به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته

 

به آن دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

 

به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

به بيماري كه با جان در ستيز است

 

به داماني كه از هر عيب پاك است

به هر كس از گناهان شرمناك است ـ

 

دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش

 

(( بيست و نهم اسفند   1350 ))

*****


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 15:52  توسط مهدیس گُله  |