جواب داد: گاهی اوقات یک حس درونی خوب از صدها ماده برای زیبایی و جوانی موثرتر است.
تا کی می خواهیم برای شادی دنبال یه بهونه باشیم ؟ نه ما اونقدر مغرور شدیم که بهونه هم دیگه جواب نمی ده. ما برای یه لبخند
دنبال معجزه می گردیم. می شینیم و فکر می کنیم مثلا چه اتفاق مهمی تو زندگیمون افتاده که به خاطرش لبخند بزنیم و بااین فکرها
بزرگترین دشمن خودمون می شیم. می خوام بگم شاد بودن این قدرها هم سخت نیست برای نمونه مطالب زیر رو بخونید.
یه دوست دارم که ۵٪ حقوقش رو تو حساب مادرش می ریزه . با این کار هر وقت کار می کنه ٫ از کارش لذت می بره و بزرگترین
هدیه رو به خودش می ده.
اصلا شده تو خیابون به یه بچه یا یه آدم پیر لبخند بزنید؟ این دو دسته از آدمها بدون هیچ غروری حتما جواب لبخندتون رو می دهند
و شما برای چند روز از ته دل احساس شادی خواهید کرد.
یا وقتی که واقعا حق با شماست که با یه آدم ضعیف تر از خودتون با تندی رفتار کنین. تصمیم بگیرید که خطاش رو ندید بگیریدو به
روش نیارید. این هم یه راه برای این که هر وقت اون آدم رو دیدید شاد بشید.
یا وقتی نفرت از کسی وجودتون رو پر کرده٫ اراده کنید که اون رو ببخشید و آروم از کنارش بگذرید و به این نتیجه برسید که دیگه
هیچ احساسی به اون شخص ندارید. بعد از اون دیگه از دیدن اون شخص ناراحت نمی شید و این پیروزی بر نفرتتون شما رو شاد
خواهد کرد.
من راه دیگه ای نمی نویسم .حالا اگه این مطلب رو خوندید و راه دیگه ای برای شادی به ذهنتون رسید .ممنون می شم تو نظرتون
بنویسید.
به خورشید گفتم : گرمی ات را به من بده تا به او هدیه دهم.
گفت : دستانش گرمای مرا دارد.
به آسمان گفتم : پا کی ات را به من بده .
گفت : چشمانش پاکی مرا دارند.
از دشت سبزی زندگی اش را خواستم .
گفت : زندگی اش سبز تر از اوست.
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم.
گفت: قلبش به اندازه اقیانوس است و آرامشش نیز.
از ماه تابندگی صورتش را خواستم .
گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت . چشمان پاکت . سبزی زندگی ات.
بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم . که به تو هدیه کنم جز ...
این ... بگیر نترس می تپد. برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!
کس نمی داند ز من٫ جز اندکی وز هزاران جرم و بد فعلی٫ یکی
من همی آن دانم و صد تار من جرمها و زشتی کردار من
هر چه کردم جمله نا کرده گرفت طاعت ناورده آورده گرفت
نام من در نامه پاکان نوشت دوزخی بودم٫ ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم وگناه شد سفید آن نامه و روی سیاه
آه کردم ٫چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون در دو عالم هم نمی گنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان شکرهای تو نیاید در بیان
شعر از شاهکار بینش پژوه
به امید آن روز ...
لطفا برای من دعا کنید.


